
در آستانه روشن شدن هوا، جاده رنگی دیگر به خود گرفت. پیش از طلوع خورشید، سرخی پرچمهایی که در امتداد مسیر نصب شده بودند، توجه را جلب میکرد. این پرچمها با وزش باد به حرکت درمیآمدند و صدای برخوردشان با هوا، شبیه ورق خوردن کتابی قدیمی بود.
مسیر پیادهروی با بوی خاک و عطر هلِ چای موکبها آمیخته بود. در طول مسیر، زائران با نوشیدن چای داغ، سرمای سحر را از تن به در میکردند و پرچمهای سرخ، سایهشان را بر چهرهها میانداختند.
در میان جمعیت، دختری با قاب عکسی در آغوش، با احتیاط قدم برمیداشت. او هر چند قدم یکبار، قاب عکس را جابهجا میکرد، گویی از ترس گم شدن دوباره عزیز خود، آن را محکم در بغل گرفته بود. کنار او راه افتادم و سکوت میانمان تنها با صدای قدمها و نوحهای که از دوردست به گوش میرسید، شکسته میشد.
با تندتر شدن باد، پرچمهای سرخ به رقص درآمدند. دختر نگاهش را از قاب عکس برداشت و به پرچمها دوخت. سپس آرام گفت: «برادرم میگفت پرچم سرخ یعنی هنوز کار تمام نشده...» این جمله، معنای مسیر را برای او و همراهش تغییر داد.